﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>علاقه</title>
    <description>روزمرگی های من و مهربون</description>
    <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Sat, 01 May 2010 06:26:16 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>الکی نوشت</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی دونم چرا دلیلی برای نوشتن پیدا نمی کنم !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عالمه کار دارم . امروز تا ظهر که شرکتم بعدش می خوام برم آرایشگاه .(٢تا آرایشگاه برای ٢تا کار مختلف!) بعدش می خوام برم از این کیف کوله ها که برای لپ تاپ هست از اونا بخرم بعدشم مسواک برقی ! بعدشم بی حس کننده موضعی بخرم ! پول تلفن رو بدم و قبض برق ! اینقده کار دارم نمی دونم همشو می شه انجام بدم امروز یا نه !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه سی دی&amp;nbsp;بازی مهربون بهم داده چندتا بازی توش داره دیشب نشستم پاش مگه می شد ول کنم ! پدرم در اومد خیلی باحاله &lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" border="0" alt="زبان" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست جونم از ۴شنبه رفته دوبی فردا میاد حوصلم براش تنگ شده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین فعلاً !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/32</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4513788</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4513788</guid>
      <pubDate>Sat, 01 May 2010 06:26:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>26 فروردین 89</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز ... بعد از این همه مدت !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من و تو ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر آرامش ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a rel="thumbnail" href="images/2008/03/080331145115-large.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.sciencedaily.com/images/2008/03/080331145115-large.jpg" alt="" width="208" height="182" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دیروز رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم . خیلی کوتاه شده تا زیر شونه هام ! آخه موهام خیلی بلند بود. جلوش کوتاه شده اعصابمو خورد می کنه اینقدر میاد تو صورتم ! تو آرایشگاه از وقتی وارد شدم همه شروع کردن ازم تعریف کردن . یکی می گفت چه مو های خوش حالتی داری حیفه کوتاه کنی ! یکی می گفت چقدر موهات مشکیه رنگ کردی ؟ وقتی گفتم نه موهای خودم گفت یه موقع رنگ نکنیا حیفه ! اون یکی گفت چه مانتوی خوشگلی از کجا گرفتی و ........ اصلا نمی دونم دیروز چه خبر بود که اینقدر تو چشم بودم ! تاحالا ٢٠ بار رفتم اونجا اما دیده نشده بودم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;چهارشنبه با مهربون رفتیم سینما آزادی فیلم تسویه حساب. طرح زوج و فرد بود ما هم فرد بودیم. پلیس نگهمون داشت قفل زد به ماشین ! اینقدر اعصابمون خورد شد اما بعدش که فهمیدیم جرثقیل و پارکینگ و جریمه در کار نیست با خیال راحت که جای پارک خوبیه رفتیم سینما که یه چهارراه مونده بود ! پلیسه گفت ۵:٣٠ بیاید ببرید ماشینو !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;من خوشم اومد از فیلمش. رفتیم ماشینو گرفتیم و رفتیم که بریم کندوری تو شریعتی ناهار بخوریم یه عالمه هم گشنمون بود .رسیدیم دیدیم نوشته به علت تعمیرات تعطیل ! ای بابا دیگه اینقدر گشنمون بود روبروش بوف بود رفتیم اونجا ترکوندیم خودمونو ! ساعت ٨ بود که ناهار خوردیم ! خیلی خوش گذشت مرسی مهربون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;چند روزیه یکی از پسرای دانشگاه داره تیک میاد ! منم هی سنگین باهاش حرف می زنم اما باز کوتاه نمیاد ! نمی دونم چرا چند وقته خیلی دیده می شم ! کار خاصی نمی کنم که جلب توجه کنه ها مثل همیشه ام اما مردم معلوم نیست چشون شده !&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/31</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4449997</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4449997</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 08:43:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>I love you</title>
      <description>&lt;p&gt;تورو دوست دارم...&lt;br /&gt;مث حس نجیب خاک غریب تو رو دوست دارم&lt;br /&gt;مث عطر شکوفه های سیب تو رو دوست دارم عجیب تو رو دوست دارم زیاد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو رو دوست دارم مث حس دوباره ی تولدت تو رو دوست دارم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی می گذری همیشه از خودت تورو دوست دارم مث خواب خوب بچگی بغلت می گیرم و می میرم به سادگی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;تو رو دوست دارم مث دلتنگی های وقت سفر تورو دوست دارم ...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مث حس لطیف وقت سحر ... مث کودکی تو رو بغلت می گیرمو این دل غریبمو با تو می سپارم به خواب ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آهنگ مازیار فلاحی خیلی قشنگه مهربون &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a id="thumbnail" href="http://images2.layoutsparks.com/1/216937/drops-of-love-heart.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a id="thumbnail" href="http://images2.layoutsparks.com/1/216937/drops-of-love-heart.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="margin: 10px 10px 0px; border: 1px solid;" src="http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:zONhMtvsZ-EQ3M:http://images2.layoutsparks.com/1/216937/drops-of-love-heart.jpg" alt="تصویر اصلی را ببینید" width="172" height="139" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a id="thumbnail" href="http://images2.layoutsparks.com/1/216937/drops-of-love-heart.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/30</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4421648</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4421648</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Apr 2010 10:37:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دروغ سیزده</title>
      <description>&lt;p&gt;از صبح که بیدار شدم هرچی اومدم یه دروغ برای مهربون اس ام اس کنم دلم نیومد حتی برای یک لحظه ناراحتش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من برای مهربون عیدی نگرفتم اما اون به من یک گوشواره و یک ساعت (چوبی, گردنبند و دستبندشو قبلا برام گرفته بود) با یک تاپ پشت گردنی سفید و ٢ بسته شکلات و یک بسته هات چاکلت و یک بسته پاستیل ترش داد. تاپش خیلی خوشگله اما من نمی دونم کجا باید بپوشمش ! بیشتر لباسایی که برام می گیره همینطوریه خیلی بازه و من هیچ حایی نیست که بتونم بپوشمشون ! خودشم می گه نمی دونم چرا همش لباسای ... می گیرم برات !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید خیلی خوش گذشت. اگرچه مهربونو فقط تونستم تو این ١٣ روز ٢ بار ببینم اما بازم خیلی خوب بود. یه شمال ۴ روزه رفتیم که برای بابا هم خیلی خوب بود و کلی آرامش داشت اونجا. خلاصه اینکه ناراحتم که تعطیلات داره تموم می شه بازم کار و دانشگاه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;تو ویترین زندگی، به عروسکی که مال من نیست نگاه نمی کنم. اون فقط وسوسه ایه تا کسی رو که دوست دارم، از دست بدم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: left"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;In the window of life, I never look at a doll which is not mine! Its just a temptation to lose whome I love&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/29</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4395748</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4395748</guid>
      <pubDate>Fri, 02 Apr 2010 07:13:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزمرگی 5</title>
      <description>&lt;p&gt;سه شنبه با مهربون رفتیم سینما. من هی می گم بیا بریم هر شب تنهایی اونم همش می گه من هر فیلمی می برمت به جز هرشب تنهایی ! رفتیم حلقه های ازدواج! وای که چقدر چرت بود این فیلم ! فقط چون با هم بودیم خوب بود ! رفتیم سینما ایران چون آزادی سانسی که می خواستیم هیچی نداشت. بعدشم رفتیم والک یه چیپس و پنیر گرفتیم خوردیم. نمی دونم چرا اینقدر شیکممون کوچولو شده حتی یکدونه هم نتونستیم با هم بخوریم اضافه اومد!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارشنبه با مهربون لپ تاپ منو بردیم پایتخت پیش دوستش که هم ویندوزشو عوض کنه چون ویروسی شده بود (البته ویروسش اذیت نمی کرد اما خونه تکونیش کردم واسه عید) هم دیویدی رامش که خیلی وقت بود توش شکسته بود و عوض کنه . امروز با هم رفتیم گرفتیمش .٧٠.٠٠٠ تومان شد . البته می دونم دوستش خیلی کم ازمون گرفت چون دیویدی که انداخته روش فقط ۶۵ تومانه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صیح با دوست جونم رفتیم تندیس . دو تاییمون مانتو خریدیم. من طوسی دوست جون مشکی همونی که من گرفتم. بعدشم رفتیم قائم من یک روسری طوسی و صورتی خریدم و دوست جون یه شلوار نایک. ناهار هم رفتیم هیوا مرغ سوخاری خوردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه اینکه شاید توی عید یه ٢-٣ روزی بریم شمال. عمه ام خیلی اصرار داره که به خاطر بابا بریم آب و هواش عوش بشه. اولین دور شیمی درمانی بابا تموم شد. فکر کنم فردا دور دومش شروع بشه. ترو خدا دعا کنید زودتر حال بابام خوب بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر روزی که بیش تر با هم هستیم بیش تر یادم میوفته که عاشقتم و یادم میوفته که بدون تو نمی تونم زندگی کنم مهربون من. خیلی دوستت دارم .&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" border="0" alt="ماچ" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://s2.hubimg.com/u/166565_f520.jpg" alt="" width="304" height="216" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/28</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4328921</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4328921</guid>
      <pubDate>Fri, 12 Mar 2010 16:21:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی بابا عمل کرد و دکتر گفت موفقیت آمیز بود ؛ دیگه فکر کردم همه چیز نموم شده،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آزمایش خون چیز دیگه ای نشون می ده ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شنبه بابا باید شیمی درمانی بشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه چرا باید این اتفاقها بیوفته رو نمی تونم درک کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوضاع شرکت خرابه !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٢۴٠ میلیون بدهی !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرکت الآن ٧-٨ ماهه گذاشتیم برای فروش اما فروش نمی ره !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هزینه عمل بابا خیلی بالا بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هزینه دارو های شیمی درمانیش هم خیلی بالاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا همه چیز یهو زیرو رو شد ؟ همه این اتفاقا در عرض فقط&amp;nbsp;چند ماه !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی فکرشو می کرد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا شکرت ! از این بدتر هم امکان داره ! شکر که&amp;nbsp;همین&amp;nbsp;قدر داره سرمون میاد !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/27</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4234070</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4234070</guid>
      <pubDate>Thu, 18 Feb 2010 13:19:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزمرگی 4</title>
      <description>&lt;p&gt;از وقتی مامان فهمید که خواهر مهربون منو دیده و کادو ها رو هم که دید انگار یه جورایی خیالش راحت تر شده باشه که رابطه ما یکم مستحکم تر از چیزیه که فکرشو می کرد دیگه کم تر سخت گیری می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز مامان بزرگم شله زرد نظری می پخت ، یعنی هر سال می پزه البته. منم یه ظرف بزرگ پیرکس که از همه قشنگ تر روش نوشته شده بود و تزئینش خوب بود رو از همون اولش بردم تو اتاق قایم کردم که کس دیگه ای برش نداره و به مامان گفتم مامان ایو من می برم &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&amp;nbsp;مامان هم گفت باشه. برای اینکه کس دیگه ای منوجه نشه با همکاری مامان آوردمش خونه (آخه چون خیلی ظرف بزرگی بود کسی باور نمی کرد که من برای دوست معمولی می خوامش!! مامان هم به هوای اینکه می خواد بده به همسایمون آوردش) منم بردمش برای مهربون &lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" border="0" alt="بغل" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهربون امروز خیلی خوش گذشت مرسی . تازه من و مهربون یه بازی جدید اختراع کردیم که تو ماشین حوصله مون سر نره خیلی خوش می گذره !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فیلم Notebook رو دیدین ؟ خیلییی قشنگه من که واقعا از داستانش خوشم اومد. یه فیل عاشقانه قشنگ اگه ندیدین پیشنهادش می کنم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/26</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4176997</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4176997</guid>
      <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 15:39:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عاشقانه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو مرا می فهمی ...&lt;br /&gt;من تو را می خواهم ...&lt;br /&gt;و همین ساده ترین قصه یک انسان است ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/25</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4160943</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4160943</guid>
      <pubDate>Tue, 02 Feb 2010 06:51:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>متولد 10 بهمن</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز توی&amp;nbsp;جشن تولد ٢١ سالگیم بیشتر و بیشتر و بیشتر تر مطمئن تر تر تر شدم که ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دوستت دارم مهربونِ من &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;امروز ساعت 1 مهربون اومد دنبالم. قبلش من به مامان گفتم که دارم برای ناهار با مهربون و خواهرش میریم بیرون و مامان هم یکم باهام صحبت کرد. سوار ماشین که شدم یک بسته کادویی قرمز که با روبان و گل و قلب قرمز تزئین شده بود روی صندلی عقب دیدم. قرار بود خواهر بزرگه مهربون با خواهر کوچیکش ساعت 2 بیان . رفتیم مریانج توی پاسداران. خب چون من و مهربون زودتر رسیده بودیم (البته من اینجوری خواستم که یکم به اوضاع مسلط بشم)&amp;nbsp;رفتیم یکجا انتخاب کردیم نشستیم. هر دری که باز می شد مهربون می گفت اومدن منم دلم هورری میریخت پائین و مهربون می خندید و دوباره همین ... ساعت 2:15 دیگه واقعاً اومدن و من با یکعالمه اضطراب که قراره با کی روبرو بشم با خواهرش سلام و احوالپرسی کردم و نشستیم. یک کیسه بزرگ خوشگل دستش بود با یک شاخه گل رُز ساقه بلند روبان زده.&amp;nbsp;به قدری خواهرش خونگرم و به دل نشین بود که موقع صحبت احساس می کردم سالهاست که می شناسمش . قبل از اینکه بیان به مهربون گفته بودم تروخدا وقتی می ری غذا سفارش بدی طولش ندیا زود بیا منو تنها نذار اونم که همش اذیت می کرد گفت می رم وایمیستم همونجا تا غذا حاظر شه بعد میام! منم بهش گفتم نوبت منم می شه هر بلایی امروز سرم بیاد روزی که تو با خانواده من روبرو می شی ده برابر بدتر سرت میارم !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خلاصه غذا سفارش داده شد و صحبت شد و غذا خورده شد و کیسه هدیه ها به من داده شد اما من باز نکردم ولی کلی تشکرات ویژه به جا آوردم. ما دیشب با مهربون قرار گذاشتیم که کیک نگیریم چون طبق سابقه هر سالمون کیک دست نخورده می مونه و فقط باهاش عکس گرفته می شه اما خواهر مهربون اصرار کرد که بریم کافی شاپ و حتماً هم کیک باید بگیریم. قرار شد بریم کافی شاپ برج سفید. دو تا خواهر ها با ماشین خودشون و ما هم با ماشین خودمون. البته فاصله زیادی از مریانج تا برج سفید نبود. راه افتادیم. من چون می خواستم آرایشم رو درست کنم به مهربون گفتم یکم آروم تر بره و به خاطر همین اونا یکم زودتر از ما رسیده بودن و تند تند رفتن کیک خریدن و رفتیم تو کافی شاپ. خلاصه مراسم کیک و شمع و یه عالمه عکس و کادو ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;توی اون کیسه پُر بود از کادو که 2 تاش رو به عنوان کادو داد و بقیه سوغاتی ! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;6- 7 تا بلوز خا مختلف ، یک شلوار ، یک ساعت فوق العاده خوشگل ، یک شال گردن خوشگل ، یک گردنبند یک عالمه شکلات و من دیگه داشتم آب می شدم از خجالت !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;از طرف اون یکی خواهر مهربون که نیومده بود هم یک گردنبند مارک دار خیلی قشنگ بود. دیگه نمی دونستم چه جوری تشکر کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مهربون هم دو تا لباس خیلی خوشگل برام گرفته بود و اینجوری بود که هر کس کادو های منو میدید فکر می کرد 50 نفر مهمون داشتم !! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اگر یاد بگیرم چجوری می شه عکس گذاشت تو وبلاگ حتماً عکس هدیه هامو می ذارم اینجا. کسی می تونه بهم یاد بده لطفاً ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;عکس هایی که تو کافی شاپ انداختیم همش رو خواهر مهربون مدل داد. با ابنکه من قبلش به مهربون سفارش کرده بودم فاصله ایمنی رو حفظ کنه خواهرش همه چیو به هم ریخت و کلی عکس های جور واجور انداختیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بعدش که رفتن دوست جون من با دوست پسرش اومدن و اونام یک کیک گرفته بودن و کادو و ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خدای من شکر می کنم به خاطر این روز خوب و به خاطر این همه احساس های قشنگ و به خاطر دوست داشتن و به خاطر داشتن مهربون . خدا رو شکر می کنم که یادم هست باید خدا رو شکر کنم . بعد از اتفاقی که برای بابا افتاد یاد گرفتم باید برای همه چیزهایی که دارم خدا رو شکر کنم. خدارو شکر که زندگی می گذره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;em&gt;تولد خاطره انگیزی شد. 21 سالگی هم تموم شد. سلام 22 سالگی ...&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مهربونِ من ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/23</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4148969</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4148969</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 17:53:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزمرگی 3</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمل بابام موفقیت آمیز بود، ٣٠ سانت از روده بزرگش رو برداشتن و چند تا کیست از کبد. خدارو شکر همه چیز بخیر گذشت ، بگذریم که چه فشاری رو توی این مدت تحمل کردیم. امتحانای منم تموم شدن با اون وضعی که من می رفتم امتحان می دادم و فکر و خیالایی که نمی ذاشت درس بخونم فکر نمی کردم راحت واحدامو پاس کنم اما تا الآن که ٣ تا از نمره هام اومده دو تاشو ١٧ شدم یکیشو ١٨.۵ !! آخرین بار فکر کنم دبستان بودم همچین نمره هایی رو دیده بودم ! &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه ها از همتون ممنونم که حال بابامو پرسیدید و به خاطر همدردیهاتون هم متشکر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنبه تولدمه . 10 بهمن من به دنیا میام. خواهر یزرگه مهربون چند روزیه که از آمریکا اومده و چون ممکنه حالا حالاها دیگه نیاد می خواد منو ببینه ! شنبه ! پارسال هم همین موقع ها بود که ایران بود و می خواست منو ببینه و من اصلا دلم نمی خواست ولی امسال دیگه می رم که ببینتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manomehraboon.persianblog.ir/post/21</link>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=235827&amp;postID=4128483</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-235827.post-4128483</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Jan 2010 15:30:42 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
