نمی دونم چرا دلیلی برای نوشتن پیدا نمی کنم !

یه عالمه کار دارم . امروز تا ظهر که شرکتم بعدش می خوام برم آرایشگاه .(٢تا آرایشگاه برای ٢تا کار مختلف!) بعدش می خوام برم از این کیف کوله ها که برای لپ تاپ هست از اونا بخرم بعدشم مسواک برقی ! بعدشم بی حس کننده موضعی بخرم ! پول تلفن رو بدم و قبض برق ! اینقده کار دارم نمی دونم همشو می شه انجام بدم امروز یا نه !

یه سی دی بازی مهربون بهم داده چندتا بازی توش داره دیشب نشستم پاش مگه می شد ول کنم ! پدرم در اومد خیلی باحاله زبان

دوست جونم از ۴شنبه رفته دوبی فردا میاد حوصلم براش تنگ شده!

همین فعلاً !

 

نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دیروز ... بعد از این همه مدت !

من و تو ...

چقدر آرامش ...

همین!

دیروز رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم . خیلی کوتاه شده تا زیر شونه هام ! آخه موهام خیلی بلند بود. جلوش کوتاه شده اعصابمو خورد می کنه اینقدر میاد تو صورتم ! تو آرایشگاه از وقتی وارد شدم همه شروع کردن ازم تعریف کردن . یکی می گفت چه مو های خوش حالتی داری حیفه کوتاه کنی ! یکی می گفت چقدر موهات مشکیه رنگ کردی ؟ وقتی گفتم نه موهای خودم گفت یه موقع رنگ نکنیا حیفه ! اون یکی گفت چه مانتوی خوشگلی از کجا گرفتی و ........ اصلا نمی دونم دیروز چه خبر بود که اینقدر تو چشم بودم ! تاحالا ٢٠ بار رفتم اونجا اما دیده نشده بودم !

چهارشنبه با مهربون رفتیم سینما آزادی فیلم تسویه حساب. طرح زوج و فرد بود ما هم فرد بودیم. پلیس نگهمون داشت قفل زد به ماشین ! اینقدر اعصابمون خورد شد اما بعدش که فهمیدیم جرثقیل و پارکینگ و جریمه در کار نیست با خیال راحت که جای پارک خوبیه رفتیم سینما که یه چهارراه مونده بود ! پلیسه گفت ۵:٣٠ بیاید ببرید ماشینو !

من خوشم اومد از فیلمش. رفتیم ماشینو گرفتیم و رفتیم که بریم کندوری تو شریعتی ناهار بخوریم یه عالمه هم گشنمون بود .رسیدیم دیدیم نوشته به علت تعمیرات تعطیل ! ای بابا دیگه اینقدر گشنمون بود روبروش بوف بود رفتیم اونجا ترکوندیم خودمونو ! ساعت ٨ بود که ناهار خوردیم ! خیلی خوش گذشت مرسی مهربون.

چند روزیه یکی از پسرای دانشگاه داره تیک میاد ! منم هی سنگین باهاش حرف می زنم اما باز کوتاه نمیاد ! نمی دونم چرا چند وقته خیلی دیده می شم ! کار خاصی نمی کنم که جلب توجه کنه ها مثل همیشه ام اما مردم معلوم نیست چشون شده !

نوشته شده در جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

تورو دوست دارم...
مث حس نجیب خاک غریب تو رو دوست دارم
مث عطر شکوفه های سیب تو رو دوست دارم عجیب تو رو دوست دارم زیاد ...

تو رو دوست دارم مث حس دوباره ی تولدت تو رو دوست دارم ...

وقتی می گذری همیشه از خودت تورو دوست دارم مث خواب خوب بچگی بغلت می گیرم و می میرم به سادگی ...

تو رو دوست دارم مث دلتنگی های وقت سفر تورو دوست دارم ...

مث حس لطیف وقت سحر ... مث کودکی تو رو بغلت می گیرمو این دل غریبمو با تو می سپارم به خواب ...

 

این آهنگ مازیار فلاحی خیلی قشنگه مهربون لبخند

تصویر اصلی را ببینید

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

از صبح که بیدار شدم هرچی اومدم یه دروغ برای مهربون اس ام اس کنم دلم نیومد حتی برای یک لحظه ناراحتش کنم.

من برای مهربون عیدی نگرفتم اما اون به من یک گوشواره و یک ساعت (چوبی, گردنبند و دستبندشو قبلا برام گرفته بود) با یک تاپ پشت گردنی سفید و ٢ بسته شکلات و یک بسته هات چاکلت و یک بسته پاستیل ترش داد. تاپش خیلی خوشگله اما من نمی دونم کجا باید بپوشمش ! بیشتر لباسایی که برام می گیره همینطوریه خیلی بازه و من هیچ حایی نیست که بتونم بپوشمشون ! خودشم می گه نمی دونم چرا همش لباسای ... می گیرم برات !

عید خیلی خوش گذشت. اگرچه مهربونو فقط تونستم تو این ١٣ روز ٢ بار ببینم اما بازم خیلی خوب بود. یه شمال ۴ روزه رفتیم که برای بابا هم خیلی خوب بود و کلی آرامش داشت اونجا. خلاصه اینکه ناراحتم که تعطیلات داره تموم می شه بازم کار و دانشگاه و ...

 

تو ویترین زندگی، به عروسکی که مال من نیست نگاه نمی کنم. اون فقط وسوسه ایه تا کسی رو که دوست دارم، از دست بدم.

In the window of life, I never look at a doll which is not mine! Its just a temptation to lose whome I love

نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

سه شنبه با مهربون رفتیم سینما. من هی می گم بیا بریم هر شب تنهایی اونم همش می گه من هر فیلمی می برمت به جز هرشب تنهایی ! رفتیم حلقه های ازدواج! وای که چقدر چرت بود این فیلم ! فقط چون با هم بودیم خوب بود ! رفتیم سینما ایران چون آزادی سانسی که می خواستیم هیچی نداشت. بعدشم رفتیم والک یه چیپس و پنیر گرفتیم خوردیم. نمی دونم چرا اینقدر شیکممون کوچولو شده حتی یکدونه هم نتونستیم با هم بخوریم اضافه اومد!!

چهارشنبه با مهربون لپ تاپ منو بردیم پایتخت پیش دوستش که هم ویندوزشو عوض کنه چون ویروسی شده بود (البته ویروسش اذیت نمی کرد اما خونه تکونیش کردم واسه عید) هم دیویدی رامش که خیلی وقت بود توش شکسته بود و عوض کنه . امروز با هم رفتیم گرفتیمش .٧٠.٠٠٠ تومان شد . البته می دونم دوستش خیلی کم ازمون گرفت چون دیویدی که انداخته روش فقط ۶۵ تومانه!

صیح با دوست جونم رفتیم تندیس . دو تاییمون مانتو خریدیم. من طوسی دوست جون مشکی همونی که من گرفتم. بعدشم رفتیم قائم من یک روسری طوسی و صورتی خریدم و دوست جون یه شلوار نایک. ناهار هم رفتیم هیوا مرغ سوخاری خوردیم.

دیگه اینکه شاید توی عید یه ٢-٣ روزی بریم شمال. عمه ام خیلی اصرار داره که به خاطر بابا بریم آب و هواش عوش بشه. اولین دور شیمی درمانی بابا تموم شد. فکر کنم فردا دور دومش شروع بشه. ترو خدا دعا کنید زودتر حال بابام خوب بشه.

 

هر روزی که بیش تر با هم هستیم بیش تر یادم میوفته که عاشقتم و یادم میوفته که بدون تو نمی تونم زندگی کنم مهربون من. خیلی دوستت دارم .ماچ

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

وقتی بابا عمل کرد و دکتر گفت موفقیت آمیز بود ؛ دیگه فکر کردم همه چیز نموم شده،

اما آزمایش خون چیز دیگه ای نشون می ده ...

از شنبه بابا باید شیمی درمانی بشه .

 

اینکه چرا باید این اتفاقها بیوفته رو نمی تونم درک کنم.

اوضاع شرکت خرابه !

٢۴٠ میلیون بدهی !

شرکت الآن ٧-٨ ماهه گذاشتیم برای فروش اما فروش نمی ره !

هزینه عمل بابا خیلی بالا بود .

هزینه دارو های شیمی درمانیش هم خیلی بالاست.

چرا همه چیز یهو زیرو رو شد ؟ همه این اتفاقا در عرض فقط چند ماه !

کی فکرشو می کرد ؟

خدایا شکرت ! از این بدتر هم امکان داره ! شکر که همین قدر داره سرمون میاد ! 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

از وقتی مامان فهمید که خواهر مهربون منو دیده و کادو ها رو هم که دید انگار یه جورایی خیالش راحت تر شده باشه که رابطه ما یکم مستحکم تر از چیزیه که فکرشو می کرد دیگه کم تر سخت گیری می کنه.

امروز مامان بزرگم شله زرد نظری می پخت ، یعنی هر سال می پزه البته. منم یه ظرف بزرگ پیرکس که از همه قشنگ تر روش نوشته شده بود و تزئینش خوب بود رو از همون اولش بردم تو اتاق قایم کردم که کس دیگه ای برش نداره و به مامان گفتم مامان ایو من می برم نیشخند مامان هم گفت باشه. برای اینکه کس دیگه ای منوجه نشه با همکاری مامان آوردمش خونه (آخه چون خیلی ظرف بزرگی بود کسی باور نمی کرد که من برای دوست معمولی می خوامش!! مامان هم به هوای اینکه می خواد بده به همسایمون آوردش) منم بردمش برای مهربون بغل

 

مهربون امروز خیلی خوش گذشت مرسی . تازه من و مهربون یه بازی جدید اختراع کردیم که تو ماشین حوصله مون سر نره خیلی خوش می گذره !

فیلم Notebook رو دیدین ؟ خیلییی قشنگه من که واقعا از داستانش خوشم اومد. یه فیل عاشقانه قشنگ اگه ندیدین پیشنهادش می کنم .

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

تو مرا می فهمی ...
من تو را می خواهم ...
و همین ساده ترین قصه یک انسان است ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

manomehraboon

manomehraboon

http://manomehraboon.persianblog.ir

علاقه

علاقه

علاقه

روزمرگی های من و مهربون

علاقه

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog